تبليغاتX
موج سبز

موج سبز

سلام دوستای گلم


این آدرس وبلاگ جدیدمه


http://monk1989.persianblog.ir


منتظرتونم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 7:15 بعد از ظهر  توسط مهشید  | 

تازه وارد دلم

سلام به روی ماه تو

سلام ورودی جدید

سلام نگاه آشنا

سلام فرشته ی نجات

سلام امید قلب من

ای قاصد آواره ی دریای غمهای دلم

ای ساحل گمگشته ی دریای آمال دلم

ای بلبل خوش نغمه ی دشت تماشای دلم

ای زندگی دهنده ی امید و آینده ی من

خوش آمدی به شهر من

خوش آمدی به دشت غم

بیا پناه من باش که بی پناه و بی کسم

بیا تا آسمان ابری صحرای غمهای دلم

با آسمان مهر تو روشن و تابنده شود

ای خانه ی جدید من

ای آشنای گمشده

ای شهر آرام سکوت

ای عاشق تازه نفس

خوش آمدی به شهر من

تو از بلا گذشته ای

به شهر من س زده ای

تو آن مسافر امید

تو آن فرشته ی منی

بیا سراغ قلب من

که عاشق نگاه توست

بخوان برای شهر من

که عاشق صدای توست

تو با دلم بد نکنی

تو با جفا طی نکنی

اگه می خوای جفا کنی

از شهر من بزار برو

هر که هستی عاشقم باش

هر که هستی با صفا باش

دچار شک و دلهرم

آخه دلم شور می زنه

ترسم که بی وفا بشی

ولی بیا به شهر من که تشنه ی آرامشم

تو خواستنی ترین شدی پس از شکست باورم

تو آشنا ترین شدی بعد از جدایی طرف.....

فراموشم نکن ای آشنا دل

که من با عشق تو همسایی گشتم

................

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 0:3 قبل از ظهر  توسط مهشید  | 

پائیز

بازهم پائیز،
قلب مرا به یغما برد
بازهم پائیز آمد
اما اینبار همراهی در کنارم نمی بینم...
شاید حتی همراهی برای
قدم در میان برگهای بی جان ...
هنوز برگها نیز
ترانه قدمهای عاشقانه ما را به خاطر دارند....
قدمهایی
به وسعت دو قلب عاشق
قدمهایی
به همنوازی همه درختان
وشاید قدمهایی
از کرانه قلب عاشق من
بر روی دفتر خاطرات زندگی سردم...
آری زمان صبر نمیکند
روزی با تو
حالا بدون تو
از این فصل و کوچه های دلتنگی آن عبور میکنم...
اما پائیز نیز به دنبال نوای قدمهایت از قلب من کوچ کرده است
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 11:58 بعد از ظهر  توسط مهشید  | 

خدا را شکر



خدا را شکر
که در جائی دور جای پارک پیدا کردم. این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن.
.
.
خدا را شکر که سرو صدای همسایه ها را می شنوم. این یعنی من توانائی شنیدن دارم.
.
.
خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم. این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم.
.
.
خدا را شکر که هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم. این یعنی من هنوز زنده ام.
.
.
خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار می شوم . این یعنی بیاد آورم که اغلب اوقات سالم هستم.
.
.
خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می کند. این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم.
.
.
خداراشکر...خدارا شکر...خدارا شکر
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 7:59 بعد از ظهر  توسط مهشید  | 

آرزوهای ویكتور هوگو برای شما.



اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،

.

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
.

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،

.

و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
.

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

.

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

.

از جمله دوستان بد و ناپایدار،
.

برخی نادوست، و برخی دوستدار

.

که دست کم یکی در میانشان
.

بی تردید مورد اعتمادت باشد.

.

و چون زندگی بدین گونه است،

.

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
.

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،

.

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
.

که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،

.

تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی

.

نه خیلی غیرضروری،
.

تا در لحظات سخت

.

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
.

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

.

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
.

چون این کارِ ساده ای است،

.

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
.

و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

.

و امیدوام اگر جوان كه هستی

.

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
.

و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی

.

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
.

چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

.

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

.

امیدوارم سگی را نوازش کنی

.

به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
.

وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.

.

چرا که به این طریق
.

احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی

.

هرچند خُرد بوده باشد
.

و با روئیدنش همراه شوی

.

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

.

زیرا در عمل به آن نیازمندی
.

و برای اینکه سالی یک بار

.

پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
.

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

.

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

.

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
.

که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان

.

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد

.

دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم!

.

.

.



+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 7:23 بعد از ظهر  توسط مهشید  | 

یک داستان واقعی


این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده.

شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد. خانه های ژاپنی دارای فضایی

خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی

را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود.

دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ را بررسی کرد متعجب شد؛ این میخ ده سال

پیش، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!!

چه اتفاقی افتاده؟

در یک قسمت تاریک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مانده!!!

چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.

متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.

در این مدت چکار می کرده؟ چگونه و چی می خورده؟

همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر، با غذایی در دهانش ظاهر

شد!!!

مرد شدیدا منقلب شد.

ده سال مراقبت. چه عشقی! چه عشق قشنگی!!!

اگر موجود به این کوچکی بتواند عشقی به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حد

می توانیم عاشق شویم، اگر سعی کنی.


+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 0:38 قبل از ظهر  توسط مهشید  | 

برخیز و می بریز که پاییز می رسد...



برخیز و می بریز که پاییز می رسد...

بشتاب ای نگار که غم نیز می رسد


یک روز در بهار وطن سرخوش و کنون

دور از دیار و یارم و پاییز می رسد


ساقی بهوش باش که بیهوشی ام دواست

افسون باده خاطره انگیز می رسد


تا بزم هست جمله حریفند و همنفس

هنگام رزم کار به پرهیز می رسد


تا یاد می کنم
ز اسیران در قفس

اشکی به عطرو نغمه در آمیز می رسد


گر میوه امید نیامد به دست ما

دست شما به در دل آویز می رسد


برخیز و موج را به نگو نساری اش مبین

دریا دلا که نوبت آن خیز می رسد...



سیاوش یغمایی

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 7:38 بعد از ظهر  توسط مهشید  | 

قانون تو


قانون تو تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق

و عشق ارمغان دلداگیست و این سرنوشت سادگیست

چه قانون عجیبی،چه ارمغان نجیبی
که هر بار ستاره های زندگی ات را

با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره امید کنی

و خود در تنهایی و سکوت

با چشمهایی خیس از غرور

پیوند ستاره ها را به نظاره بنشینی

و خموش و بی صدا

به شادی ستاره های از تو گشته جدا دل خوش کنئ

و باز هم تو بمانی و تنهایی و دوری

و باز هم تو بمانی و یک عمر صبوری...


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط مهشید  | 

مرگ من نزدیک است


رفتنم نزدیک است

مرگ من نزدیک است

مرگ من سایه وار

از پس من زمین را می کاود

مرگ من هم آغوشم

در بستر بیداری می خندد

مرگ من در پشت پنجره

در انتظار رسیدن می گرید

مرگ من ساده است

مرگ من سرخ است

مرگ من سرد است

مرگ من سرمست از من

آواز رسیدن می خواند

مرگ من در میخانه قلبم

شراب حسرت می نوشد

مرگ من نزدیک است

مرگ من دست در دستم

 کوچه ها را در انتظار رسیدن به کوچه ای بن بست

تا آخر زمین گردش می کند

مرگ من آواز چکاوک است

در کوچ زمستانی

مرگ من دشتی است

به وسعت ابدیت

مرگ من سراسر خون است

از فرق شکافته فرهاد

مرگ من نزدیک است

مرگ من از غروب خورشید سرخ است

مرگ من حسرت رسیدن است

مرگ من ابتدای ازل نیست

و انتهای ابدیت هم نخواهد بود

مرگ من تنفس ماهی است

در خفگی حوض

مرگ من ستاره ای است

در آسمان هفتم

مرگ من بر روی شانه ام

آواز هوسناکی در گوشم زمزمه گر است

مرگ من آغازی بر رسیدن بهار

در تمام اعصار تاریخ است

مرگ من کوچ پرستو نیست

مرگ من گریه شمع نیست

مرگ من بال پروانه نیست

که در شبهای انتظار با شعله شمعی بسوزد

مرگ من بید مجنون نیست

که با نسیمی از حسرت نگاهت بلرزد

مرگ من شیون ندارد

مرگ من شیرین است

اما هیچ فرهادی عاشق ندارد

مرگ من لیلی است

اما هیچ آواره مجنونی ندارد

مرگ من نزدیک است

مرگ من از پشت صبح پیداست

مرگ من در طلوع آسمان پیداست

مرگ من از پشت بال پروانه پیداست

مرگ من در آیینه چشمانم پیداست

در صدای جویبار پیداست

در صدای دریا پیداست

در سکوت کوه پیداست

در هاله ماه پیداست

مرگ من نزدیک است

مرگ من فرداست

فردایی که خورشیدش از ماه نور می گیرد

فردایی که گلهایش همه ستاره

ستارگانش همه خورشید

خورشیدش همه دریا

دریاهایش همه صحرا

صحراهایش همه سراب

سرابهایش همه حقیقت

حقیقتش همه فردا

و فردایش خواهد رسید

مرگ من نزدیک است

مرگ من با طلوع خورشید می رسد

با صدای پای نسیم می رسد

مرگ من زمانی خواهد رسید

که همه چشمان عاشق باشند

و همه کویرها پر از شقایق باشد

مرگ من آنگاه می رسد

که هیچ آهویی در دام صیاد نباشد

و هیچ هجرانی در یاد نباشد

مرگ من نزدیک است

مرگ من بی صدا می رسد

اما من صدای نفسهایش را

در دستانم می فهمم

رنگ آنرا می فهمم

سرمایش را می فهمم

من مرگ را می فهمم

می فهمم که آمدنش نزدیک است

می فهمم که حسرت چشمانش در چشمانم آبی است

می فهمم که با طلوع فردا

مرگ من نزدیک است




+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط مهشید  | 

گفتگو با معبود محبوب



گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟
گفت: عزیز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره ام
- نشسته بودم. گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟
گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود. گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟
گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست، از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسید.
-گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟ گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی.
-گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟
گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفایت می دادم. گفتم: مهربانترین خدا ! دوست دارمت ...
گفت: عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 10:35 بعد از ظهر  توسط مهشید  |